اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

496

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

فعل زشت بدان آمد كه گفت مكنيد و بكرديم ، يا گفت بكنيد و نكرديم ؛ و چون كسى ورا نگفت كن و مكن ، هرچه كرد از وى قبيح نيامد . و اين است معنى قول خداى عز و جلّ : وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ . ظالم مر آن را خواند كه از حد وى پاى بيرون نهاد ؛ و وى عز و جلّ از حد كى بيرون شود تا نام ظالمى گيرد ؟ ! اما آن يك فصل كه گفت بر كارى مسلط كند و باز عذاب كند ظلم باشد ، گوييم آنچه شما گفتيد محال است روا باشد كه خود با بنده چيزى بكند و آنگاه بدان كردهء خود با بنده بلا كند و بنده را اندر آن اختيار نه ، و اين ظلم نباشد . نبينى كه يكى را ديوانه كند اگر بكشد باز نكشندش ، و اگر بزند باز نزنندش ؛ و به قذف و شرب و زنا حد نزنندش ؛ و به كفر راندن بر زبان نكشندش . عقل به وى باز دهد ، [ 135 الف ] و مر اين كس را به عقل باز آمدن اختيار نه . و باز گويندش اگر بكشى بكشيمت و اگر بزنى بزنيمت و حدود بر تو برانيم ؛ و اگر خداى را دو گويى گردنت بزنيم . گويد كه چرا پيش از اين نبود . گويند از بهر آنكه عقل يافتى . ورا حجت نباشد كه گويد عقل اختيار من نيست تو نهادى اندر من بىاختيار من ، اين چه بلا است كه بر من آوردى . و اگر نابالغ بالغ شود ، جواب هم اين است . درست شد كه روا باشد كه خداى عز و جلّ اندر بنده چيزى كند بىاختيار بنده و آن سبب بلاى بنده گردد و بدان ظالم نباشد . « و قال بعضهم القبيح ما نهى عنه و الحسن ما امر به » . هرچه از وى نهى كرد زشت است و هرچه به وى امر كرد نيكو است آن ، و اين را مثالها ياد كرديم . نبينى كه چون كشتن گوسفند [ بىگناه ] امر است نيكو است ، و چون كشتن جهود يا ترساى [ ذمى ] نهى است زشت است ؛ اينجا با جنايت كفر كشتن زشت آمد ؛ و آنجا با بىجنايتى كشتن نيكو آمد . و فرق نيست مگر امر و نهى . « و قال محمد بن موسى انما حسنت المستحسنات بتجليه و قبحت المستقبحات باستتاره و انما هما نعتان تجريان على الابد بما جريا فى الازل . » گفت : نيكوها كه نيكو گشت به تجلى حق تعالى نيكو گشت و زشتيها كه زشت گشت به استتار حق گشت ، و اين دو